گنجور

 
سلمان ساوجی
 

زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته

دو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته

کلاله ات ز کنار تو ساخته بالین

ز برگ گل زده خرگاه و در میان خفته

فتاده بر سمن عارضت دو خال سیاه

دو زنگی اند بر اطراف بوستان خفته

چه ز آن دو خانه مشکین نمی کنی؟ که تراست

هزار مورچه بر گرد گلستان خفته

کشیده بر چمنی سایه بانی از ابرو

دو ترک مست تو در زیر سایه بان خفته

تن چون سیم تو گنجی است شایگاه و آنگه

دو مار بر سر آن گنج شایگان خفته

خیال چشم خوشت را که فتنه ای است به خواب

به حال خود بگذارش هم آنچنان خفته

دلا برو شکری ز آن دهان بدزد و بیار

چنان کزان نشد آگاه ناگهان خفته

ز چشم و غمزه که هستند پاسبانانش

دلا مترس که هستند این و آن خفته

صنم حیران در آن گلبرگ و شمشاد

به زیر لب در این نظم می داد

چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است

از خمار چشم مستت عالمی آشفته است

دل چو در محراب ابرو چشم مستش دید گفت

کافر سرمست در محراب بین چون خفته است

سنبلت را بس پریشان حال می بینم، مگر

باد صبح از حال ما با او حدیثی گفته است

دیده باریک بینم در شب تاریک هجر

بسکه بر یاد لبت درهای عمان سفته است

خاک راهت خواستم رفتن به مژگان عقل گفت

نیست حاجت کان صبا صدره به مژگان رفته است

عاقبت هم سر بجایی برکند این خون دل

کز غم سودای تو دل در درون بنهفه است

چو اخگر کرد خورشید این عمل را

مهی دیگر فرو خواند این غزل را

بیا ،ساقی،بیا جامی در انداز

حجاب ما ز پیش ما بر انداز

برو، ماها ، به کوی او فرو شو

بیا ای شمع و در پایش سر انداز

هوا چون ساغر آب روی ما ریخت

ز لعلت آتشی در ساغر انداز

چو خفتی خیز و رخت خواب بردار

ز خلوتخانه ما بر در انداز

چو گل گر صحبتم می خواهی از جان

به شب در زیر پهلو بستر انداز

وگر چون زلف میل روم داری

به ترسائی چلیپا بر سر انداز

همان دم چنگ را بنواخت ناهید

ادا کرد این غزل در وصف خورشید: