گنجور

 
صغیر اصفهانی

ای بشر ایکه جهان شرف و شوکت و شانی

قدر خود هیچ ندانی و ندانی که ندانی

بر و بحر و جبل و انجم و افلاک و عناصر

روز و شب گرد تو گردند همه عالی و دانی

از سپهری ز چه نالان که تو مخدوم سپهری

بجهانی ز چه بدبین که تو خود اصل جهانی

چارسوقی بود این عالم و با علوی و سفلی

همه در داد و گرفتی همه در سود و زیانی

چیست مرگ اینکه ز‌امکان شودت قطع روابط

نخری و نفروشی ندهی و نستانی

زندگی را به حقیقت ابدی دان نه موقت

روح باقیست شود چندی اگر جسم توفانی

منکر حشر مشو از در انصاف درون آی

این بیان را بشنو تا که در انکار نمانی

محشر یعنی شود اجزاء پراکندهٔ هرکس

مجتمع سربسر و زنده شود دفعهٔ ثانی

وین عجب نیست که در خویش اگر نیک ببینی

حشر فردای خود‌ام روز هم ادراک توانی

شد وجود تو ز اجزاء پراکنده مجسم

تو همین جوهر آبی تو همین شیره نانی

هر طعامی و شرابی و غذائی و دوائی

که ز اطراف جهان سوی تو آید تو همانی

اندر این مرحله حشریست تو را فاش و مبرهن

تو از آن مرحله افسانهٔ انکار چه خوانی

بدل ما یتحلل نرسد گر به تو روزی

روز را تا شب و شب را بسحرگه نرسانی

حق حیات دگری هر نفست بخشد و باشد

بس شگفت اینکه از اینمسئله در شک و گمانی

ایکه گوئی نشود عظم رمیمی دگر انسان

منکر قدرت حقی سخن کفر چه رانی

باش تا اشگ ندامت بفشانی گه خرمن

ایکه در موسم خود تخم‌ امیدی نفشانی

از تو یارب طلبد جان صغیر اینکه ز احسان

همه را جرعه‌ئی از شربت ایمان بچشانی