گنجور

 
صغیر اصفهانی

دنیا زکف گذار چو دعوی دین کنی

آنقدر از آن بخواه که تا صرف این کنی

گر دیو نفس را چو سلیمان کنی اسیر

ملک مراد را همه زیر نگین کنی

ایمرغ قدس دام تعلق ز پا گسل

تا خود هم آشیانهٔ روح الامین کنی

بس دانه ها که هست بظاهر بهم شبیه

هان تا خزف تمیز ز در ثمین کنی

مهر جان مگیر بدل کاین محیل دون

نگذاردت که یاد جهان آفرین کنی

زاهد بهوش باش که دارد بسی قصور

آن طاعتی که در طلب حور عین کنی

سرمنزل وصال گرت باشد آرزو

باید که خویش پیرو اهل یقین کنی

دنیا و آخرت به مکافات برخوری

هشدار تا چه دانه نهان در زمین کنی

عمرت صغیر صرف هوا گشته و هنوز

داری بدل هوس که چنان را چنین کنی

 
 
 
sunny dark_mode