باز یاران جذب عشق آورد زور
بر سر سودائیم افکند شور
باز یاران یارم آمد در عتاب
کرد بنیاد حواسم را خراب
باز یاران کرده زه تیر خدنگ
با دل سرگشته دارد روی جنگ
باز یاران از کلامش بوی خون
دل شنید و شد به بحر غم درون
باز بر دل غمزه اش ناوک کشید
چنگ او بر جای بس نازک کشید
باز با دل حرفهایش خونی است
دل ز غم گویا دگر هامونی است
گاه خاود لب،گهی تابد کمند
گه حدیث از قتل گوید، گه ز بند
دوش پیغامی ز قهرم گفته بود
میندانم بر چه عزمی خفته بود
در دل او کینه من بود دوش
زآنکه خواب آلوده دارد قهر و جوش
دوش از قهرش نبرده هیچ خواب
کآمد از خواب سحر با این عتاب
خواب میریزد مدام از نرگسش
تا به خواب قهر بیند هر کسش
اینکه گیسو را همی تابد برم
باز خواهد کز فسون پیچد سرم
ای سرم قربان تیغ تیز تو
جان فدای غمزة خونریز تو
گر ز هست من تو را باشد ملال
قهر را هل خون من بادت حلال
تو به قهر از بهر کین من مباش
کیستم من،نقش قهر از دل تراش
قابل قهرت نه خون عاشق است
بل نه جانها بر عتابت لایق است
قهر را بگذار و جور افزون نما
دل به دست توست، بازش خون نما
دل نخواهد داشت از جورت گله
کو به زنجیر تو دارد حوصله
شرح این بگذارم و پویم همی
تا ز تزویرش سخن گویم همی
گفته بود او با دل دیوانه دوش
بندمش فردا به بند امّا خموش
راز را گر محرمی بنهفته گیر
آنچه بشنیدی ز من، نشنفته گیر
گفت عمداً این سخن را با دل او
تا ز دل جوید بهانه عاجل او
زآنکه میدانست اسراری که راند
دل به من بی گفتگو خواهد رساند
گرچه دل دائم اسیر دام اوست
خفیه بر من حامل پیغام اوست
حرف او را دل به من آهسته گفت
گفته بود او فاش و دل سربسته گفت
نیمه شب هی زد که شو هشیار باز
یار یعنی بر سر قهر است و ناز
با دل امروزش بود زین رو عتاب
کز چه کردی راز ما را بی حجاب
گویم او را من که دل غمّاز نیست
خود تو دانی کو به من دمساز نیست
آید ار گاهی به جوش از سادگی است
جوشش آوارگان ز آزادگی است
او اسیر طرّة طنّاز توست
چون نپرّد زآنکه در پرواز توست
سال و ماه از وی ندارم من خبر
تا چه آن سرگشته را آمد به سر
گوید او نک زآن منافق کین کشم
کینه زآن دیوانه بی دین کشم
آنقدر تابم کمند طرّه را
تا کنم خون آن منافق جرّه را
تا میان ما خود این افسانه رفت
دل شنید و از خود آن دیوانه رفت
تیز تا می کرد تیر غمزه را
دل به لام خویشتن زد همزه را
غمزه افتاد از پِی اش وز پیش رفت
تا به شهرستان لا درویش رفت
زین سفر دیگر نخواهد گشت باز
عمر او کم بود و آمالش دراز
تا چه آرد آن جفا جو بر سرش
مر ببخشد بر غریبی دیگرش
زآنکه باشد گرچه با دل کینه جو
لیک هم یار غریبان است او
دل بود تا با صفی خونش کند
شد چو با او شاد و ممنونش کند
کو ز غیرت چنگ عشقی کرده ساز
نآید او در دل، تویی تا دلنواز
تا تو پنداری نهان آن دلبر است
چون شدی غایب ز خویش او حاضر است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و دلدادگی است، با توصیف احساسات پیچیده و متناقض عاشق. شاعر با زبانی زیبا و پر احساس، به کشمکشهای درونی و ارتباط میان عاشق و معشوق میپردازد. او از قهر و کینه معشوق صحبت میکند و از تأثیرات آن بر دل خودش. معشوق به گونهای رفتار میکند که عاشق را مجذوب و در عین حال آزار میدهد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که حتی در دل کینه و قهر، محبت و جذبه عشق وجود دارد و معشوق در غیابش نیز همچنان حاضر است. این شعر به خوبی نشاندهندهی غم و شوق عاشقانه و رابطههای پیچیده بین مردم است.
هوش مصنوعی: دوستان دوباره به عشق کشیده میشوند و با قدرتی قوی، در فکر و احساس ما هیجان و شور به وجود میآورند.
هوش مصنوعی: دوستانم دوباره آمدند و به من توبیخ کردند و باعث شدند که حواسم به هم بریزد.
هوش مصنوعی: دوستان باز با تیرهایشان به سمت دل سرگشته من حمله ور شدهاند و در حال جنگ هستند.
هوش مصنوعی: دوستان از حرفهای او درد و اندوه را احساس کردند و غرق در دریاچهای از غم شدند.
هوش مصنوعی: باز هم دل عاشق را با زیباییهایش جریحهدار کرد، او با حرکاتش بر دلها اثراتی نازک و لطیف گذاشت.
هوش مصنوعی: دل دوباره در حال گفتوگو با خود است و احساس غمی عمیق دارد. به نظر میرسد که این دل به شکل دیگری دچار ناراحتی شده است.
هوش مصنوعی: گاهی لبها سکوت میکنند و گاهی سخن از عشق و دلبستگی میگویند، گاه داستان مرگ عشق را روایت میکنند و گاه از اسارت دل.
هوش مصنوعی: دیشب پیامی از طرف خشمم شنیدم، نمیدانم بر اساس چه قصدی آرام گرفته بود.
هوش مصنوعی: در دل او نسبت به من احساس کینه وجود دارد، از آنجا که او در خواب و بیخبری به سر میبرد و همچنان احساس خشم و التهاب درونش را سرکوب کرده است.
هوش مصنوعی: دیشب به دلیل ناراحتی و قهر او نتوانستم بخوابم و حالا که صبح شده است، با این لحن سرزنشآمیز از خواب بیدار میشوم.
هوش مصنوعی: چشمهایش همیشه خواب و آرامش را منتشر میکنند، بهطوری که هر کسی که به آنها نگاه کند، در خواب و بیخبری فرو میرود.
هوش مصنوعی: اینکه گیسوی تو همواره در حال تاب خوردن است، نشان میدهد که من همچنان تحت تاثیر زیباییات قرار دارم و جذب آن میشوم.
هوش مصنوعی: من جانم را برای زیبایی و جذبهٔ تو قربان میکنم و به خاطر درد و رنجی که با نگاه خشن و نافذت به من میدهی، فدای تو میشوم.
هوش مصنوعی: اگر وجود من برای تو ناخوشایند است، پس قهر و کینه خود را کنار بگذار و خون من برای تو حلال است.
هوش مصنوعی: به خاطر کینهات از من، غضب نکن؛ من کی هستم که تو را به قهر بکشاند؟ این فقط یک تصویر از دل توست.
هوش مصنوعی: عشق من چنان قوی و عمیق است که حتی خون من هم قابل قهر و خشم تو نیست. روحهایمان نیز شایستهی عتاب و سرزنش تو نیستند.
هوش مصنوعی: عصبانی بودن را کنار بگذار و به محبت و مهربانی بیشتر اهمیت بده، دل کسی که دوستش داری در دستان توست، پس آن را با محبت پر از احساس کن.
هوش مصنوعی: دل از رفتار تو ناراحت نیست، چون به زنجیر تو عادت کرده و به این وضع صبر کرده است.
هوش مصنوعی: بگذارید من توضیح دهم و پیگیری کنم تا بتوانم درباره نیرنگ او سخن بگویم.
هوش مصنوعی: او گفته بود که دلم را که دیوانه است، دیشب به او سپردم تا فردا به من بازگرداند، اما حالا ساکت است.
هوش مصنوعی: اگر کسی رازی را از تو پنهان کرد، به او اعتماد کن و آنچه را که از من شنیدی، نادیده بگیر.
هوش مصنوعی: او به عمد این حرف را به دل او گفت تا بهانهای برای آنچه در دل دارد، بیابد.
هوش مصنوعی: چون میدانست که رازهایی وجود دارد، دل به من خواهد گفت و بدون هیچ صحبت یا گفتوگویی آنها را به من منتقل خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگرچه دل من همیشه در دام او گرفتار است، اما کسی در خفا پیام او را به من میآورد.
هوش مصنوعی: دل به من گفت که او چیزهایی را به آرامی بیان کرده، در حالی که گفتههایش روشن و آشکار بوده است.
هوش مصنوعی: در نیمه شب صدایی میآید که بیدار شو و هوشیار باش، زیرا این نشان میدهد که معشوق در حال قهر و ناز است.
هوش مصنوعی: امروز دلش با من است، بنابراین از او گلهای دارم که چرا راز ما را بدون حجاب و پرده افشا کرده است.
هوش مصنوعی: میگویم به او که دلش پر از راز نیست، خودت بهتر میدانی که کسی که با من همدردی نمیکند، کیست.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات، به خاطر سادگی و خلوص خود، انسانها احساس میکنند که میجوشند و شور و شوقی در آنها به وجود میآید. این احساس، نشانهای از آزادی روحی و زندگی بدون قید و شرط است.
هوش مصنوعی: او به زیبایی و جذبهی تو دلبسته و تحت تأثیر قرار گرفته است. مانند پرندهای است که به خاطر تو نمیتواند پرواز کند، زیرا در چنگال زیبایی تو گرفتار است.
هوش مصنوعی: من از سال و ماه هیچ اطلاعی ندارم و نمیدانم این فرد شگفتزده چه زمانی به پایان کارش خواهد رسید.
هوش مصنوعی: او میگوید: من از آن فرد منافق نفرت دارم، و این کینه را از آن دیوانهای که دین ندارد، در دل میکشم.
هوش مصنوعی: من به اندازهای توان و صبر دارم که با دلمند و زیبا رویی که موهایش را به گردنش میپیچاند، برسم و خون آن فرد ریاکار را بر زمین بریزم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که این داستان میان ما وجود داشت، دل شنید و از خود آن دیوانه دور شد.
هوش مصنوعی: دل به خوبی و به زیبایی خود مشغول شد و با تیز بودن تیر نگاه معشوق، احساس شگفتی و شوق را تجربه کرد.
هوش مصنوعی: نگاهی به او انداخت و به دنبال او رفت، تا اینکه به شهر لا درویش رسید.
هوش مصنوعی: دیگر از این سفر باز نخواهد گشت، زیرا عمرش کم است و آرزوهایش بسیار.
هوش مصنوعی: تا چه اندازه آن فرد ستمگر بر سرش ظلم خواهد کرد، تا اینکه او بر درد و رنج غریبهای دیگر رحم کند.
هوش مصنوعی: اگرچه که در دلش کینه دارد، اما او باز هم حامی افراد غریب و بیپناه است.
هوش مصنوعی: دل وقتی با صفای او آشنا شد، همچون مردی که به شادی و قدردانی میپردازد، خونش را فدای او کرد.
هوش مصنوعی: عشق واقعی از کسی که غیرت دارد و به احساساتش اهمیت میدهد، به دل نمینشیند. این تنها تویی که میتوانی دل را شاد کنی و به آن محبت بورزی.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که وقتی تو فکر میکنی که آن معشوق پنهان است، در واقع او با تو حضور دارد حتی زمانی که خودت غایب هستی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.