وعده گیرد گر ز عاشق دلبرش
چونکه او وارد شود در محضرش
چشمش افتد بر جمال یار خویش
بین چه خواهد دیگر از دلدار خویش
خاصه گر دلدار او ذی مکنت است
بهر مهمانش فراوان نعمت است
خاصه گر شاهی بود با ملک و گنج
خاصه عاشق گر به راهش دیده رنج
خاصه هست ار مشفق و صاحب کرم
قدردان و حق شناس و ذو همم
عذر از او خواهد که اندر راه من
رنج و سختیها کشیدی هر زمن
نک به پاداش آنچه خواهی مر تو راست
بین چه از عاشق دگر باقی بجاست
کی به خوان و نعمتی دارد نظر
جز که خواهد پیش او میرد دگر
اوفتد از پا، رود از خویش باز
بعد آن شاهی شود درویش باز
این فنای عاشق از بعد بقاست
ز اصطلاح ما فنای فی الفناست
بی خبر از فانی و باقی شود
مست و محو از طلعت ساقی شود
گیرد از خاکش نگار گل عذار
کو سری تا گیرد از وی بر کنار
هر چه هر دم بیشتر بنوازدش
لذت و نعمت فزون تر سازدش
گوید این شاهی و این ملک آنِ توست
هر چه خواهی گو بکن فرمان توست
زآن تلطف او شود مدهوش تر
پیش لعلش مرده و خاموش تر
رفتم از خود هل به هم نظم و کتاب
رفتنی بیرون ز بیداری و خواب
در کف آمد طرّة جانانه ام
این منم یا من ز خود بیگانه ام
محضری بینم نه روز است این نه شب
راز گویم با کسی بی نطق و لب
نه زبان در کام و نه جان در تن است
یا منم همراز او یا او من است
این نه من گویم، من از خود لا شدم
لب ببستم موج آن دریا شدم
می کشد گاهی به خود بحرم فرو
گه بر آرد، گوید اسرارم بگو
یعنی او خود گوید از لبهای من
لب چه باشد با لبِ الاّی من
من نماندم در من این گوینده کیست
بحر می گوید سخن این نی صفی است
گشته لا یا رفته است از هوش او
در حضورش خسته و خاموش او
من نماندم تو بمان ای ماه من
شاهد من، شهره من، شاه من
تو نوازی کشتۀ خود را به عون
کشتۀ تو چون کند ملک دو کون
آریم باز ار به هوش از بی هُشی
زآن نوازشها دگر بارم کُشی
من خوشم با کُشتنت در هر نظر
خون بهایم را بکش بار دگر
بر بهای خون خویش و جان خویش
کُشتنی خواهم هم از جانان خویش
گویی از سرّ خود آگاهت کنم
بر تمام ماسوی شاهت کنم
شاید این آن را که بر وی لایق است
نی کسی را که به رویت عاشق است
عاشق از آگاهی و شاهی گذشت
کی کند جز بر فنائی بازگشت
عاشق از تو راضی است از نیّتش
گر که بر دوزخ بری یا جنّتش
بل نداند کاین کجا و آن کجاست
هم نداند کز چه از یارش رضاست
گر ببارد بر سر او را تیغ تیز
نیست هیچ از قهر یارش رو گریز
سر بننهد جز به خاک کوی دوست
برکِشند از تن گرش هر لحظه پوست
لیک از محض عنایت دلبرش
سازد اندر مقعد صدق اندرش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن درباره عشق و فانی شدن عاشق در محبوبش صحبت میکند. شاعر بیان میکند که وقتی عشق به محضر معشوقش وارد میشود، هیچچیز دیگری جز جمال او برایش مهم نیست. اگر معشوق ثروتمند باشد، نعمتها و لذایذ بیشتری به عاشق میدهد و در عشق خود عمق و فداکاری را نشان میدهد. عشق به مرحلهای میرسد که عاشق از خود بیخود میشود و در حضور معشوق به حالتی بین خواب و بیداری میرسد، جایی که نمیتواند تمایزی بین خود و معشوقش قائل شود. عاشق تا آنجا پیش میرود که حتی در کشتن خود در نظر معشوقش نیز خوشحال است و از این عشق رضایت میخورد. این عشق عمیق و فانی نه تنها از درد و رنج نمیهراسد بلکه آن را بخشی از عشق و ارتباطی عمیقتر میداند. در نهایت، عشق به مراتبی میرسد که عاشق برای معشوق خود بر هر درد و رنجی تن میدهد، چرا که حضور محبوبش تنها چیز ارزشمندی است که برای او باقی مانده است.
هوش مصنوعی: عاشق از محبوبش انتظار دارد که وقتی او وارد محفل شود، وعدهای به او بدهد.
هوش مصنوعی: وقتی نگاهش به زیبایی محبوبش بیفتد، دیگر چه نیازی به دلبر خود خواهد داشت؟
هوش مصنوعی: بهخصوص وقتی که معشوق توانگری داشته باشد، برای مهمانش امکانات و نعمتهای فراوانی فراهم میکند.
هوش مصنوعی: بهویژه اگر پادشاهی با ثروت و قدرت باشد، عشق او سبب میشود که حتی با وجود سختیها و رنجها، همچنان به راهش ادامه دهد.
هوش مصنوعی: افرادی که مهربان، بزرگوار، قدردان و با اراده هستند، واقعاً ویژه و خاص هستند.
هوش مصنوعی: او از من عذرخواهی خواهد کرد، زیرا در مسیر من رنج و سختیهای زیادی تحمل کردی.
هوش مصنوعی: به آنچه که میخواهی توجه کن و درک کن که ممکن است در عشق، آنچه که از دیگران باقی مانده، برای تو نیز وجود دارد.
هوش مصنوعی: کیست که به سفره و نعمت نگاه کند، مگر اینکه بخواهد در برابر او کس دیگری بمیرد؟
هوش مصنوعی: انسان ممکن است در زندگی در شرایط سختی قرار بگیرد و به زانو درآید، اما پس از آن میتواند به موفقیت و شکوه دست یابد و از شرایط خود بهبود یابد.
هوش مصنوعی: عاشق به خاطر رسیدن به بقا و جاودانگی از خود میگذرد. در زبان ما این نوع گذشت را فنا در فنا مینامند.
هوش مصنوعی: در حالتی که از جهان مادی و ناپایدار بیخبر است، شخص به شدت تحت تاثیر زیبایی و جذابیت ساقی قرار میگیرد و سحر شده و غرق در آن جمال میشود.
هوش مصنوعی: از خاکش زیبای گلی برمیخیزد که با موهای بلندش، توجه دیگران را جلب میکند و میخواهد از او فاصله بگیرد.
هوش مصنوعی: هر چه بیشتر به او محبت و توجه نشان دهند، لذت و نعمت او نیز بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: میگوید این پادشاهی و سرزمین متعلق به توست، هر چه بخواهی بگو و انجام بده، اختیار دست توست.
هوش مصنوعی: از محبت او، دل انسان بیشتر دچار شگفتی میشود و در برابر زیباییاش، دیگران به نوعی خاموش و بیحرکت میگردند.
هوش مصنوعی: از حالت خود بیرون رفتم و به حالتی رسیدم که در آن نظم و کتاب به هم پیوسته بودند، حالتی که فراتر از بیداری و خواب بود.
هوش مصنوعی: من در دستانم زیبایی محبوبم را دارم، آیا این من هستم یا اینکه از خود بیگانه شدهام؟
هوش مصنوعی: در اینجا فضا به گونهای توصیف شده که نه روز است و نه شب. در این حالت خاص، چیزی مانند یک راز وجود دارد که میخواهم با کسی در میان بگذارم، اما آن شخص از نظر کلامی خاموش است و لب ندارد تا صحبت کند.
هوش مصنوعی: نه زبانی برای صحبت دارم و نه روحی در بدنم؛ یا من همصحبت او هستم یا او همصحبت من است.
هوش مصنوعی: من این حرفها را نمیزنم، بلکه به خاطر شرایطی که بر من حاکم است، از صحبت کردن بازماندهام و به نوعی به دریا مانند شدهام.
هوش مصنوعی: گاهی خود را در دریا غرق میکند و وقتی به ساحل برمیگردد، از من میخواهد که رازهایم را بگویم.
هوش مصنوعی: او خود میگوید که لبهای من چه خاصیتی دارد، وقتی که لبهای کسی دیگر را میبیند.
هوش مصنوعی: شخصی که صحبت میکند دیگر من نیستم، این صدا از کجاست؟ دریا در حال گفتگوست و این نی، مظهری از حقیقتی عمیق است.
هوش مصنوعی: او در مقابلش خسته و بیحوصله است و در عین حال از آنچه میبیند، بیخبر و گیج به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: من دیگر نتوانستم بمانم، اما تو بمان. ای ماه من، تو شهادت منی، تو معروف منی و تو پادشاه منی.
هوش مصنوعی: تو با محبت و نرمی با کسی که به او آسیب رساندهای رفتار میکنی. این وضعیت مانند آن است که دو نفر که در زندگی با یکدیگر درگیر شدهاند، در نهایت به یکدیگر کمک میکنند و به نوعی حمایت میکنند.
هوش مصنوعی: اگر دوباره از بیخودی و نادانی به هوش بیایم، با آن نوازشها، مرا بار دیگر از پا درمیآوری.
هوش مصنوعی: من از کشتن تو خوشحالم، هر بار که به تو نگاه میکنم، بهای خونم را دوباره بپرداز.
هوش مصنوعی: من حاضر هستم برای عشق و علاقهای که به معشوق دارم، حتی بهای جان و خون خود را پرداخت کنم و به خاطر او به مرگ رضایت دهم.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد بخواهم تو را از اسرار درونم آگاه کنم و تمام موجودات دیگر را به خاطر تو فراموش کنم.
هوش مصنوعی: شاید آنچه که سزاوار اوست، به کسی تعلق ندارد که به عشقش به تو شناخته شده است.
هوش مصنوعی: عاشق کسی است که از شناخت و وابستگی به قدرت و مقام فراتر رفته است، پس او چگونه میتواند به عقب برگردد و به زندگی قبل از عشق بازگردد؟
هوش مصنوعی: عاشق به خاطر نیت تو از تو راضی است، حتی اگر سرنوشتی سخت و دشوار برایش رقم بخورد.
هوش مصنوعی: او نمیداند که اینجا کجاست و آنجا کجاست و هم نمیداند که چرا از محبوبش راضی است.
هوش مصنوعی: اگر بر سر او شمشیر تیز ببارد، از خشم محبوبش هیچ نمیگریزد.
هوش مصنوعی: سر را جز بر خاک کوی دوست نمینهد و اگر هر لحظه پوست از تنش هم بردارند، باز هم تسلیم نخواهد شد.
هوش مصنوعی: اما از لطف خاص محبوبش، او را در مقام راست قرار میدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.