بس این نفس را شأنی عظیم است
تو نشناسی که نفست بس سقیم است
خود او را با چنان لطف و شرأفت
عجین داری باقسام کثافت
اگر پاکش ز قاذورات سازی
باو بینی که میشاید بنازی
در آر از منجلاب این در صافی
بظلمی کش نمودی کن تلافی
مهل معشوق خود را نزد اوباش
مده کالای خود بر دزد و قلاش
بکام اژدها بینی دل آرام
عجب از غیرتت گرمانی آرام
اعلنت از خدا و اولیا جوی
که آری بر نجات نفس خودروی
بتأیید حق است این گرچه موقوف
ولی اوقات باید داشت مصروف
بکوشش آب خود را کن تو صافی
که نبود موهبت راهم منافی
رسد گر موهبت نعم المراد است
وگرنه بر عمل هم اعتماد است
بود در کار امیدت فزونتر
بسا نادر که ماند کشت بیبر
صفی نبود امید و اعتمادش
بجز برلطف حق در هر مرادش
تو دانی حال محتاجان مسکین
اغثنی یا غیابالمستغیثین
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.