گنجور

 
صفی علیشاه

ز عبدالعدل گویم با تو حالی

تو هم بشنو بگوش اعتدالی

بود او مظهر عدل الهی

بزیر عدلش از مه تا بماهی

تجلی کرد ذات ذوالجلالش

باسم عدل در عین کمالش

پس او بالحق کند تعدیل در خلق

چو غرق بحر ذوالعدل است تا حلق

ز حق دارد وفا در حکم مطلق

بحق هر چه ذی حق است از حق

رساندن حق جلوه بربساتین

رساندن حق سبزی بر ریاحین

رساندن حق بریدن بخنجر

رساندن حق جنبیدن بصرصر

رساندن حق آب و رنگ بر گل

دگر هم حق شیدایی به بلبل

دگر برانگبین حق حلاوت

دگر بر یاسمن حق لطافت

دگر بر روز حق روشنائی

دگر برلیل حق تیره رائی

ادای حق هر شئی بدینسان

عدالت باشد اریابی تو آسان

تفاوتها باستحقاق اشیاءست

نه جبر است این حقوق جمله بر جاست

 
sunny dark_mode