گنجور

 
صفای اصفهانی
 

خط غبار تو بر روی چون تجلی طور

بدرس عشق تو تفسیر کرده آیه نور

خراب کرد غم عشق خانه تن من

دل خراب من از این خرابه شد معمور

خرابه تن من بود دار غم آباد

بدست عشق که از او بپاست دار سرور

مرا ز قد تو شوری بسر فتاده و دل

بر آن سرست که بر پای گشته یوم نشور

قد تو طوبی و دل خلد و آن دو زلف سیاه

فراز طوبی خلد دلست طره حور

لبت که داروی در دست و مرهم دل ریش

ازوست زخم دل دردمند من ناسور

ز جای کند بنای مرانه عشق و نه درد

بجای من که نماندم بجا چه سوک و چه سور

سیاست سپه عشق در قبیله دل

همان حدیث بساط جمست و مکنت مور

عنایت تو که یاقوت قوت معرفتست

مر از دامن دل ریخت سنگ فسق و فجور

فتور منطقه چرخ ممکنست و محال

بعقد عهد امانات عشق تست فتور

بیک تجلی وحدانی تو بر سر دار

زند تمامت ذرات نوبت منصور

زند اناالحق منصور وار بر و بحار

دلست موسی و دریا و دشت نخله طور

دوئی نماند نه جان و نه دل نه آب و نه گل

نشان بغیر بنگذاشت طبع عشق غیور

فنای ذاتی من در غم تو روح بقا

دمید در من و باقیست تا بنفخه صور

رسید وحی بزنبور نحل در کهسار

مگر بود دل بیدار کمتر از زنبور

ز وحی عشق صفا را هزار گنج یقین

نهاده در دل و سرپوش اوست سینه عور