گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشت

پرده غیر از جمال دوست بر خواهیم داشت

یکنفس با او نباشیم و بجز او ننگریم

پاس انفاس و مراعات نظر خواهیم داشت

بی سر و بی پای گر باشیم و بی سامان چه باک

در بساط فقر فرق تاجور خواهیم داشت

خسروان را سر فرو ناریم بر تاج و کمر

کز کرامت تاج و از رفعت کمر خواهیم داشت

از طریق عشق بینی در هوای عشق دوست

گر دو پای خویش بر بندیم پر خواهیم داشت

کی فرو مانیم در زندان جاه و آرزو

عقل کاراگاه و عشق راهبر خواهیم داشت

دل کجا بندیم بر این علمهای بی اصول

ما بجز افسانه سودای دگر خواهیم داشت

بر فضای دوست در شیب و فراز راه عشق

صبر اگر کردیم بر دشمن ظفر خواهیم داشت

تیر اگر بارد نثار تیر جان خواهیم کرد

سنگ اگر آید بپیش سنگ سر خواهیم داشت

در غمش با اشک چون سیم و رخ چون زر ناب

بت پرستیم ار هوای سیم و رز خواهیم داشت

هر کسی را عشقی و سودای سری در سرست

ما بسر سودای عشق آن پسر خواهیم داشت

با سر زلف کجش در خلوت سر صفا

راستی آشوبها در بحر و بر خواهیم داشت

بی خبر مائیم زان موی و میان دلفریب

گر ز حال خود سر موئی خبر خواهیم داشت