گنجور

 
صفای اصفهانی
 

با دو صد ناز ز من دوش براه عجبی

برده ماه عجبی دل بنگاه عجبی

طالب زلف تو دل بود شد ایدر ز نخست

بگناه عجبی رفت بچاه عجبی

من و چشم سیهش روز جهان کرد خراب

من ز آه عجبی او ز نگاه عجبی

تا شدم خاک نشین در میخانه عشق

دستگاه عجبی دارم و جاه عجبی

سر برآورد ز خم ساغر می این عجبست

که ز چاه عجبی سر زده ماه عجبی

تکیه زد پادشه حسن تو بر بالش ناز

تکیه گاه عجبی بین تو ز شاه عجبی

خال هندوی بتی زد ره ایمان صفا

دزد راه عجبی گشت بچاه عجبی