گنجور

 
صفای اصفهانی
 

شب قدر ما آنزلف چنو شام سیاست

روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست

آسمانست زمینی که نظر گاه منست

که بهر ذره که میبینم خورشید سماست

یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح

هر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست

گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپید

گاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست

چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواست

دل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست

شاهدی بهتر از این نیست که در دست منست

که به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست

از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست

طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست

دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یار

مگذر از دل بیدار که محراب دعاست

یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی

اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست

طفل وحدت به نزادست خطامام وجود

مادر انکه نزادست موحد بخطاست

نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپست

پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست

سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کوی

که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست

نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیر

روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست

زرفانی که نه در صره سلطان و وزیر

گنج باقیست که در سلسله فقر گداست

نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوک

آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست

نه طلائی که بود دستکش قید خلاص

زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست

قطره و دریا پیش دل داناست یکی

قطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست

عین دریاست که بگرفته سراپای وجود

یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست

شرط این غوص بود جستن از جوی دوئی

گوهر وحدت موجود بدریای جزاست

بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هست

غیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست

دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجود

خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست

بر تن کامل او صاف خدا دوخته اند

شمسع نعلین اگر باشد یابند قباست

تار و پود ردی عارف ذات احدیست

جامه عامی پود هوس وتار هویست

تن که از تار هوی رسته و از پود هوس

درع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست

عاد را کرد تلف مهلکه باد دبور

نصرت احمد معراجی از باد صباست

آب اثبات خودی منبع او چشمه نفی

نان الا طلبی معدن او سفره لاست

زن در نیستی ای طالب هستی که عدم

ظلماتیست که در عالم او آب بقاست

همچو ما باش که بعد از سیران و طیران

سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست

پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشق

که بود مرکز این دائره و پا برجاست

هر دو زانوی من شیفته محبوب منست

کاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست

اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم

در طواف حرم کعبه دل حج نساست

در منی رمی جمار من اوصاف خودیست

عرفات من بیدای دل بی مبداست

حجرالاسود موجود سویدای منست

سعی من از طرف مروه کثرت بصفاست

محرم خلوت سریم ز میقات وجود

کعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست

دل داناست حریم حرم خاص الخاص

که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست

صخره صما باشد دل نادان که درش

باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست

نکند منزل در تیه ضلالت دل پیر

جسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست

باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم

چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست

ید بیضای کلیمست که دارد ببغل

دل وارسته که در سینه چونان سیناست

ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیر

شجر طور و طوی بالا کز حق بصداست

دل خردست سزاوار و ساده احدی

که بپرداخته از فرش خودی عرش خداست

فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت

که سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست

خوش بنائیست برافراشته معمار قدم

قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست

هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود

این بنا راست که دست احدیت بناست

دل من با همه آثار معالی که در اوست

خاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست

حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر

که بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست

قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر

قاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست

پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست

که ز پشت پدران آمده و جد نیاست

گر ز آباش نگارند بهی تر پدرست

ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست

کیست سلطان سرای احدیت دل غوث

دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست

ای خداوند سلاطین گه دولت فقر

فقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست

هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود

همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست

هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد

همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست

هر چه در حیز امکانست آثار وجوب

همه در بندگی این حرم و این مولاست

بخراسان تو این مرد عراقیست غریب

ایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست

آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود

کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست

دست دادی که بدان زد دل من باب طلب

تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست

راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول

سر توحید که آورده مرا از ره راست

نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد

جای حقست و دلش بیرون از چون و چراست

بنده فانیست در او آری من نیستم اوست

بنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست

بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر

چرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست

فلک بینش چرخیست که بر منطقه اش

بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست