گنجور

 
صفای اصفهانی
 

فارس فحل منم حکمت یکران منست

از ازل تا بابد عرصه میدان منست

اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نور

آفتاب خرد عالی بنیان منست

وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پای

شاهباز دل و دل دستگه جان منست

دل من دستگه جان من و نیست شگفت

این سرائیست که سر منزل جانان منست

وحدت مطلق بر تارک من ظل همای

مملکت مملکت و سلطان سلطان منست

رشته سلطنت مملکت وحدت جمع

هست در دست فقیری که پریشان منست

چو نشینند گدایان طریقت ببساط

خاتم دولت در دست سلیمان منست

دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگین

اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست

نفس اماره بود دیو بساط جم دل

چونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست

گشت در نشاه من نور حقیقت پیدا

اینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست

آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیست

در سرای سر سودائی حیران منست

آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوست

همه شب حاضر بر ماحضر خوان منست

میزبان من و سلطان ولایت همه اوست

میزبان من چندیست که مهمان منست

مالک مصر منم مصر تن و نور وجود

یوسف مصر که عمریست بزندان منست

وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوست

مالک ملک ملک یوسف کنعان منست

درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهل

رام و کوشنده که من گفتم درمان منست

از بدن کاست که افزاید بر روح روان

نتوان گفت که این کاسته نقصان منست

کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود

کوه را سخت تر از سندان سندان منست

سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست

روح شد فر بی و این فتح نمایان منست

تن همی کاهم تا روح بماند فربی

روح پاینده که بدو من و پایان منست

غیر این باتن دیگر بودم کسوت روح

که مبدل نشود صورت یزدان منست

اطلس چرخ بود کوته بالای مرا

صفت ذات لباس تن عریان منست

من همی گویم و این من نه من امکانست

بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست

اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست

من نیم هستی اگر باشد تاوان منست

جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هست

دوست پیدا بشهود من و برهان منست

گر بدیوان مکافات وجوبی نگرند

خون امکانی در گردن دیوان منست

هفت دریا نشود موی مرا نیم بها

گوهر وحدت حق در تک عمان منست

می نیرزد بکف خاک من آبادی کون

این چه گنجست که در خانه ویران منست

نتوان دید بدان بی سر و سامانی من

که سر چرخ طفیل سرو سامان منست

کیست انسان من آن جلوه روحانی دل

که بعرش دل من صورت رحمن منست

صورت رحمن انسان سویدای ولیست

نفس من گر ننهد گردن شیطان منست

ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود

که فضای حرمش منزل احسان منست

من صفاهانیم اما بخراسان ویم

عقل حیران من از کار خراسان منست

هفت سالست که از خلقم در عزلت تام

ساحت گلشن من کنج شبستان منست

دل معلم متعلم من حق واهب علم

سر زانوی من ایخواجه دبستان منست

دفتر معرفتی جنت جاوید و دران

نکت حکمت باری گل و ریحان منست

همدم خلوت من مرشد توحید رضا

که تولایش در عهده ایمان منست

ابر او بر سر من بارد و از رحمت او

کشتزار فلکی سبز ز باران منست

چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام

من چو روحم سخن عامی سوهان منست

عام را بوی حقیقت نگراید بمشام

عطر خاصست که در طبله ایقان منست

قد او رسته ز باغ دل افلاکی من

من چو خلدم قدا و طوبی بستان منست

بر زر ناسره کثرت مغرور مباش

زر توحید بری از غش درکان منست

گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاه

آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست

آن گریبان که از او سر زد خورشید مراد

چو فرو رفت سر مرد گریبان منست

سود من بر سر این سوق خریداری اوست

ور بکونین فروشندم خسران منست

ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلق

همه بینند که عرش تو بایوان منست

آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال

عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست

تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر

دامن عفو تو و پنجه عصیان منست

تو ببخشای که منان منی هستی من

گنهی باشد و من دانم کان آن منست

چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل

من نیم جمله توئی این من خذلان منست

نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسی

ور کسی نیست توئی هستی برهان منست

من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی

ظل شخصست که بر هیکل الوان منست

ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناست

حکم توحید ترا اذعان اذعان منست

من صفای در سلطانم و بر دیده من

خاک این راهگذر کحل صفاهان منست

غافل آنان که بتوحید مرا سخره کنند

درکشان مسخره حکمت و عرفان منست

کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذر

تا نپندارند این عنوان عنوان منست

گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبی

صدق دعویرا هان برهان فرقان منست

در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم

این معیت را عینیت بیان منست

نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغ

وان گل سوری بر طرف گلستان منست

نیست موجود بجز یک کس در دار وجود

در سرو در دل و در سینه و در جان منست

لامکانست و برونست زار کان جهات

آنکه در شش جهت و در چار امکان منست

نیست آسان سخن وحدت من سر خداست

مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست

بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر

مفروش ارزان این پند که مرجان منست

صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآل

رشحاتیست که از بارش نیسان منست