گنجور

 
صفای اصفهانی
 

آن زلف باز دولت خورشید زیر بالش

هندوی سایه پرور در زیر زلف و خالش

کی آفتاب گویم روئی که بر نتابد

خورشید آسمانی با ابروی هلالش

از فرط خوبروئی زد راه عقل پیرم

طفلی که نیست بیرون از هفت و هشت سالش

میمست غنچه او جان پای بند میمش

دالست طره او دل دستگیر دالش

دیدی مرا و گفتی آشفته حالی آری

سودائی غم عشق آشفته است حالش

افکند تیر عشقش اسفندیار روئین

آری تهمتنست این پرورده است زالش

دل پیر عقل داند من را و دوش دیدم

طفلی که بر نیایم امروز با خیالش

جان و دلیست ما را این هر دو در کف او

جان خسته کمندش دل بسته دوالش

از جود همچو ساقی طبعش ملال گیرد

من پیش او دهم جان تا ننگرم ملالش

از مور میگریزم زین ضعف چون ستیزم

با آنکه میگریزد شیر نر از غزالش

رندان می پرستند مست می الستش

دردیکشان مستند آلوده زلالش

این صید را نگیرد شیری که نیست چنگش

این بام را نپرد مرغی که نیست بالش

عشقست این میفتید در حبس و دام و بندش

شیرست این مخارید چنگال و دم و یالش

تن خواست تا نهد سر از دل بپای دلبر

بین آرزوی ابتر و اندیشه محالش

در سینه اینکه داری سنگ و گلست و جانان

جان و دلست مفریب از سنگ و از سفالش

بتخانه هوی را مجلای دوست دانی

وائینه ات مکدر بی جلوه جمالش

من ز اشتغال رستم با عشق دوست بستم

خوشا دلی که باشد با دوست اشتغالش

بندش سلاسل دل تیغش حمائل جان

گر میکشد مباحش ور میکشد حلالش

در زخم سینه ره کرد تیر زره شکافش

وان زخم را تبه کرد مشگ زره مثالش

مرغ ار شوم اسیرم در چنگل عقابش

روی ار شوم خمیرم در پنجه جلالش

بگرفتم آنکه گشتم جبریل چون نمانم

از مرکب بلوغش وز رفرف کمالش

این سیرداند آنکو داند م آل انسان

انسان شدن نداند تا داندی م آلش

بافرق چون بگویم اسرار جمع جمعش

این نغمه را نوازم در پرده وصالش

رخش جدل برانگیخت جان بنده جدالش

آواز النشورش فریاد القتالش

سلطان وحدت آمد با آنکه اوست یکتا

لاهوت از یمینش ناسوت از شمالش

شنگرف ریز دازدم زنگار گون حسامش

خورشید سوزد از تف سیماب گون نصالش

چون آتش وجوبی تفتد بسوز امکان

این پنیه زار چبود با برق اشتعالش

پتک فنای مطلق کوبد بفرق گیتی

ویران کند قفارش وارون کند جبالش

آب زبان تیزش زین نه کمان بشوید

مریخ و تیغ کندش تیر و زبان لالش

بر چشم شرک تازد پیکان شرک سوزش

با فرق کفر سازد خایسک کفر مالش

من پیش ازان دهم جان کان شاه جنگ جوید

ترسم که تنگ گردد از قتل من مجالش

آن قالبی که قلبش از عرش اعظمستی

گر اوفتد نپاید عرش عظیم هالش

قلبش که صور صبحش صبح قیامتستی

پوشیده حی قیوم تشریف لا یزالش

گر پیشتر بمیرم از موت زنده گردم

نقلست موت عارف نقدست انتقالش

قد قیامت دل هرگز دوتا نگردد

از قامت اولوالامر پیداست اعتدالش

قطب مدیر کامل غوث محیط اعظم

سلطان سر که امرست بر ملک و بر مثالش

از شهر شاه خوبان عزم شکار دارد

امروز صید صحرا فرخنده است فالش

قوس ازل کمانش بالای دوست تیرش

جسم فلک گوزنش جان ملک مرالش

با آنکه غیر عشقش موجود نیست آوخ

از قلب زود رنجش در بود بد سگالش

بشری که بد سگالان دارند قلب منکوس

من کوس مینوازم در بام و جد و حالش

آمد شه حقایق در کف کمند توحید

گردن نهید گردن در بند امتثالش

با آنکه عرش اعظم هست از جهات بیرون

از هر جهت که بینی فرشست از طلالش

با آنکه هر چه دارند خاقان و قیصر از اوست

خاقان دهد خراجش قیصر دهد منالش

بر صدر پاسبانی گر بنگری برین در

خورشید را توان دید گرد صف نعالش

درویش بی سر و پاش گر سلطنت سگالد

افسر دهد طغانش ملکت دهد ینالش

گر کوه را بینی بی موی دوست بینی

از مویه همچو مویش از ناله همچو نالش

در پیشگاه عشقش عقل ار چه پای پوید

با آنکه حیلت او نگذشته از سبالش

عشق آتشیست مضمر نه آسمانش مجمر

خورشید و ماه و اختر افروخته ذگالش

بشکست حقه چرخ وا کرد عقده دل

دست قضا شکوهش شست قدر فعالش

دجال چون گریزد از کارزار مهدی

شیر عرین چو غرد قربان شود شگالش

گاوست خویش پرور از بهر عید قربان

دجال گاو مهدی عیدست در قتالش

دل شهر بند وحدت گنج جلال سلطان

کوپال فقر بر کف عشقست کوتوالش

پیداست روی جانان اما بپیش چشمی

کز توتیای ما زاغ دادند اکتحالش

نخلیست آسمانی خرماش لا مکانی

طوبی لک ار نشانی در باغ دل نهالش

واصل مشو که واصل در سیر نیست کامل

یعنی بوصل زن چنگ در زلف اتصالش

بی جسم و جان و دل شو با دوست متصل شو

فانیست قطره تا هست از بحر انفصالش

تو جان جان جانی از مرگ جسم مگریز

جان تو نیست فانی مندیش زارتحالش

رمل و رماد باشد دنیی ز هر دو بگذر

بر باده ده رمادش بر آب زن رمالش

دیوی کریه منظر هم کفر و هم جنونش

زالی سیاه پستان هم عطسه هم سعالش

جان باش تا نبینی هرگز شکنجه تن

روح القدس نباشد اندیشه نکالش

باز یقین زند پر در جو قاف عنقا

شک است زاغ زن سنگ بر بال احتیالش

باز سپید شه را از این قفس رها کن

کز طبل باز سلطان باز آیدی تعالش

شب ها ز دولت خویش بی طعمه کی پسندد

کز عقل تا هیولاست پرورده نوالش

چرخ دل صفا را از ابر کرد صافی

زان روست مطلع الشمس مرآت مه صقالش

بیضای دست موسی سر زد ز آستینش

عشق آتش مثالیست دل طور بی مثالش

در چشم نیست مویش با جسم نیست خویش

نه نفس او عدویش نه عقل او عقالش

برهان اوست روشن توحید اوست پیدا

پیداست سر وحدت حق نیستی همالش

دل مرکزست و جانش پرگار مرکز دل

نه پای در دواد و نه دست در سؤالش

چون نیستان شکر از مغز خویش قوتش

جسمی نزار و جانی از شهد مال مالش

تابیده آفتابش از مشرق تجلی

نه آفت هبوطش نه فتنه وبالش