گنجور

 
سعیدا

شور عشق است و جنون حاصل و سرمایهٔ ما

سنگ طفلان بود از خان غمش دایهٔ ما

منزل ما و فنا در ته یک دیوارند

سایهٔ ماست در این بادیه همسایهٔ ما

ما در این مهد چه خواهیم به خود بالیدن

که به صد خون جگر شیر دهد دایهٔ ما

هر که را رغبت بی ساخته با جنس خود است

دست در گردن ما چون نکند سایهٔ ما؟

گر ز دست فلک افتیم سعیدا غم نیست

بسکه بالا شده در صدر فنا پایهٔ ما