گنجور

 
سعیدا

چو دید جسم مرا جای آرمیدن، روح

نیارمید در این جسم از تپیدن، روح

غبار کوی تو دانست جسم را ورنه

نداشت طاقت این مشت گل کشیدن، روح

قبول جسم نمی کرد اگر که می دانست

شراب موت در آخر نفس چشیدن روح

هزار مرتبه در گوش من گرفته قرار

برای یک سخن از لعل او شنیدن روح

به هیچ باب دگر رام کس نمی گردد

نهاد چون دل خود بر سر رمیدن روح

چها که دیده نگردیده است در چشمم

برای یک نظر از دور بر تو دیدن روح

علاج نیست که تن پا دراز خواهد کرد

ز جسم چون کند آهنگ سرکشیدن روح

دمید خط چو سعیدا به گرد عارض یار

ز جسم کرد خیال برون دمیدن روح