گنجور

 
صائب تبریزی

حجاب بی‌زبانم رخصت گفتار می‌خواهد

برات بوسه‌ای زان لعل شکربار می‌خواهد

به حسن بی‌زوال خویشتن بسیار می‌نازی

گل شبنم فریبت گوشمال خار می‌خواهد

(به افسون نیاز مشتری سر برنمی‌آرد

غرور یوسف ما جلوه همکار می‌خواهد)

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

دلم خود را به نیش غمزه‌ای افکار می‌خواهد

شکایت دارد از آسودگی، آزار می‌خواهد

بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه می‌میرد

ز نیکویان نه تنها خوبی رخسار می‌خواهد

دل از دستی بدر بردن نباشد کار هر چشمی

[...]

صامت بروجردی

دلم دائم ز هجرت خویش را بیمار می‌خواهد

ز تیغ بی‌دریغت سینه را افکار می‌خواهد

نمی‌خواهم که داغ عارضت از آب و تاب افتد

بلی بلبل همیشه رونق گلزار می‌خواهد

چه تاثیری بود بی‌اشک در آه سحر گاهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه