گنجور

 
صائب تبریزی

صیقلی می شود از زخم زبان سینه ما

دم شمشیر بود صیقل آیینه ما

بی قدح راه به غیب دهن خود نبریم

عالم آب بود خلوت آیینه ما

هر که ناخن به جگرکاوی ما تیز کند

ماه عیدست به چشم دل بی کینه ما