گنجور

 
صائب تبریزی

نشأه دیوانگی تکلیف باغم می کند

نوبهاران روغن گل در چراغم می کند

از گریبان تجرد سر برون آورده ام

بوی پیراهن شنیدن بی دماغم می کند

حرف بلبل را ز استغنا به خاک افکنده ام

ساده لوحی بین که گل تکلیف باغم می کند

سایه بال هما ارزانی خورشید باد

برگ تاکی از گلستان تردماغم می کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کند

تا دماغی می رساند، بی دماغم می کند

بس که چون دیوانگان آشفته می بیند مرا

باغبان با چوب گل بیرون ز باغم می کند

قسمت من نیست هرگز مهربانی از کسی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه