گنجور

 
صائب تبریزی

نعمت الوان دنیا مایه دردسرست

خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست

شکرستان با وجود حرص باشد شوره زار

با قناعت چشم تنگ مور، تنگ شکرست

صحبت نیکان حجاب زنگ غفلت می شود

ایمن است از سبز گشتن آب تا در گوهرست

بر دل روشن نباشد از سیه بختی غبار

آب حیوان اخگر دل زنده را خاکسترست

چشم ما را شد رگ خواب گران، موی سفید

بادبان بر کشتی دریایی ما لنگرست

آنچه در مینا مرا باقی است از صهبای عمر

خوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست

علم رسمی می کند دلهای روشن را سیاه

دیده آیینه را خواب پریشان جوهرست

شد ید بیضا ز دامنگیری شب، دست صبح

دست کوتاه تو از غفلت همان زیر سرست

نیست شاه آن کس که دارد گنج گوهر بی شمار

هر که را سد رمق هست از جهان، اسکندرست

از می لعلی شود کان بدخشان سینه اش

چون سبو دست طلب آن را که در زیر سرست

روی در خلق است و بر زر پشت، صائب سکه را

آنچنان پشتی به چندین وجه از رو بهترست