گنجور

 
صائب تبریزی
 

از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها

در خاک و خون نشسته یارند لاله ها

در دیده بصیرت پروانه طینتان

فانوس شمع چهره یارند لاله ها

باشند همچو شعله جواله بی قرار

بر خار و خس اگر چه سوارند لاله ها

تا سر کشیده اند، به پایان رسیده اند

کم عمرتر ز شعله خارند لاله ها

یک نصف خون تازه و یک نصف مشک تر

چون نافه غزال تتارند لاله ها

در آتشند و خنده مستانه می زنند

با داغ دل، گشاده عذارند لاله ها

در شیشه حسن باده لعلی عیان شود

آیینه دار روی بهارند لاله ها

در خون دهند غوطه تمنای بوسه را

دست نگاربسته یارند لاله ها

زان هرگز از خمار نگردند زرد روی

کز خون خویش باده گسارند لاله ها

کردند خون خود به تماشاییان حلال

از سرگذشتگان بهارند لاله ها

با چهره شکفته آن آتشین عذار

دلمرده تر ز شمع مزارند لاله ها

با نور آفتاب چه باشد فروغ شمع؟

با روی یار، در چه شمارند لاله ها

صائب ز خون خود می گلرنگ می خورند

زان ایمن از گزند خمارند لاله ها