گنجور

 
صائب تبریزی
 

مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی

به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی

گوارا کرد بر من درد می را خاکساری ها

اگر از جام قسمت باده نابی نشد روزی

به کوری سوختم چون شمع در بتخانه غفلت

بسر بردن شبی در کنج محرابی نشد روزی

مگر از اشک حسرت دامن دریا به دست آرد

خس بی دست و پایی را که سیلابی نشد روزی

ندارد حاصلی جمعیت بسیار بی قسمت

که گوهر را ز دریا قطره آبی نشد روزی

ندید آسایش ساحل درین دریای پروحشت

ز حیرت چشم هر کس را شکرخوابی نشد روزی

چه حاصل زین که دریا را به شور آورد طبع ما؟

چو بخت خفته ما را کف آبی نشد روزی

به کوری شست دست از تار و پود زندگی صائب

کتان شوربختی را که مهتابی نشد روزی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.