گنجور

 
صائب تبریزی
 

خرد در سر مرا در خم فلاطون است پنداری

هوس در دل مرا در خاک قارون است پنداری

ز اقبال جنون بر سینه هر داغی کز او دارم

به چشمم خیمه لیلی و هامون است پنداری

غزال شوخ چشم من ز مردم وحشتی دارد

که در آغوشم از آغوش بیرون است پنداری

پریشان می تراود گفتگوی عشق از کلکم

نهال خامه من بید مجنون است پنداری

نمی بینم ز خون غلطیدگان یک کف زمین خالی

بساط خاک میدان شبیخون است پنداری

نمایان ساخت از خمیازه زخم عشقبازان را

دم شمشیر او لبهای میگون است پنداری

ز بس از مردم بی حاصل عالم کجی دیدم

به چشمم بید مجنون سرو موزون است پنداری

خط ساغر به دور باده یاقوت گون صائب

به گرد لعل جانان خط شبگون است پنداری