گنجور

 
صائب تبریزی
 

گر چه در سیر بهشتم از گل روی کسی

دوزخی در هر بن مو دارم از خوی کسی

می نهد زنجیر بر گردن صبا را نکهتش

اینقدر پیچیدگی بوده است با بوی کسی؟

من که شکر را به تلخی می چشیدم، این زمان

می خورم صد کاسه زهر از چشم جادوی کسی

من که راز آفرینش مو به مو دانسته ام

مانده ام در کوچه بند حیرت از موی کسی

غافلی از پیچ و تاب عاشقان شبهای تار

بر رگ جانت نپیچیده است گیسوی کسی

اضطراب دل مرا سر در بیابان می دهد

محرمیت گر دهد جایم به پهلوی کسی

از که دارم چشم یاری، با که گویم حال خود؟

یک تن از اهل مروت نیست در کوی کسی

از شفق چون می کند هر صبح و شامی خون عرق؟

نیست گر خورشید تابان در تکاپوی کسی

آسمان تا بود، در ناسازگاری طاق بود

راست نامد این کمان هرگز به بازوی کسی

از شکایت گرچه صد طومار در دل داشتم

شست از لوح دلم آیینه روی کسی

آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشر

هر که شد صائب سپند آتش خوی کسی