گنجور

 
صائب تبریزی
 

کی بخت خفته وا کند از کار ما گره؟

از رشته هیچ کس نگشاید به پا گره

از ناخن هلال طرب وا نمی شود

عهدی که بسته است به ابروی ما گره

در دل هزار مطلب و یارای حرف نه

صد عقده بیش دارم و دست از قفا گره

با سخت گیری فلک سفله چون کنیم؟

با ناخن شکسته چه سازیم با گره؟

ناخن نماند در سر انگشت شانه را

در زلف و کاکل تو همان جابجا گره

از ابروی تو چین به دم تیغ تکیه زد

از کاکلت فتاد به دام بلا گره

تا چند سایه بر سر این ناکسان کند؟

ای کاش می فتاد به بال هما گره!

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.