گنجور

 
صائب تبریزی
 

نشود دام رهم جلوه هر تر دامن

می کشد موجه من از کف کوثر دامن

با جگر سوختگان صحبت من درگیرد

نزنم همچو شرر دست به هر تردامن

نیست یک شب که به قصد دل مینایی من

آسمان سنگ کواکب نکند در دامن

دست در دامن خورشید سبکسیر نزد

بر کمر هر که نزد چون مه انور دامن

هر که خواهد که درین باغ سرافراز شود

پای چون سرو همان به که کشد در دامن

تا گلی بر سر شاخ است درین عبرتگاه

نزند بر کمر این طارم اخضر دامن

جلوه نشو و نما بی مدد غیر خوش است

می کشد سرو من از منت کوثر دامن

پنجه زور جنون وقف گریبان من است

غنچه را چون نفتد چاک (حسد در) دامن؟

خلق خوش عود بود انجمن مردان را

چون زنان پهن مکن بر سر مجمر دامن

آنقدر خامه صائب گهرافشانی کرد

که شد از گوهر او خاک توانگر دامن