گنجور

 
صائب تبریزی
 

عاشق سلسله زلف گرهگیرم من

روزگاری است که دیوانه زنجیرم من

نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه

محو یک نقش چو آیینه تصویرم من

مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟

ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من

داد آرام در آغوش هدف خواهم داد

در کمانخانه افلاک اگر تیرم من

نشود دیده من باز چو بادام به سنگ

بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من

راست گفتاری من رایت اقبال من است

همچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من

در و دیوار شود بال و پر وحشت من

نیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من

هست با مردم دیوانه سر و کار مرا

دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من

بهر آزادی من شب همه شب می نالد

بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من

گر چه صائب شود از من گره عالم باز

عاجز قوت سر پنجه تقدیرم من