گنجور

 
صائب تبریزی
 

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را

به خلوت لحدانداز خواب راحت را

نگاه دار به دست دعای مظلومان

عنان توسن چابک خرام دولت را

چو طوق فاخته جویای سرو قدی باش

به هر شکار میفکن کمند وحدت را

کمند وحشی رم کرده، بستن چشم است

تغافل است علاج آن رمیده الفت را

به گنج های گهر سرفرو نمی آرد

کی که یافت سر رشته قناعت را

جنون کامل ما از بهار مستغنی است

چه حاجت است نمک، شورش قیامت را؟

ز دست بسته گره وا نمی شود صائب

مکن دراز به هر سفله، دست حاجت را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.