گنجور

 
صائب تبریزی
 

چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم

که من به دست قضا این طریق می پویم

نظر به عذر گناه است جرم من اندک

به خون ز دامن آلوده داغ می شویم

چو تخم، دانه اشکم نهان بود در خاک

ز بس که گرد حوادث نشسته بر رویم

ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و من

هلال عید درین ابر تیره می جویم

ز خواب مرگ جهد خون مرده دلها

به هر طرف که رود آستین فشان بویم

شبی فتاد به کف زلف او و عمری رفت

همان ز هوش روم دست خود چو می بویم

ز پیچ و تاب شدم زلف و از پریشانی

به گردن تو حمایل نگشت بازویم

ز بس که گریه فرو خورده ام به دل صائب

ز جوش دل رگ ابری شده است هر مویم