گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۸۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزگاری است ز دل نقش خودی می شویم

راه چون سایه به پای دگران می پویم

چون قلم گوش برآواز دل خوش سخنم

هر چه آید به زبانم نه ز خود می گویم

با دل خونشده ام در ته یک پیرهن است

یوسف گمشده ای کز دگران می جویم

هست چون جوهر آیینه همان پابرجا

هر قدر نقش امید از دل خود می شویم

گر چه چون خال، مرا دانه دل سوخته است

اگر از حسن بود روی دلی، می رویم

روزی از باغ تو چیدم گل و یک عمر گذشت

دست خود را چو گل تازه همان می بویم

نیست صائب زپی کام جهان گریه من

که ز آیینه دل نقش خودی می شویم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.