گنجور

 
صائب تبریزی
 

ما ز فیض بیخودی از خودپرستی رسته ایم

قطره خود را به دریای بقا پیوسته ایم

سیل ما از خاکمال کوه و صحرا فارغ است

در تن خاکی به دریا جوی خود پیوسته ایم

برده ایم از رشته جان پیچ و تاب حرص را

چون رگ سنگ از کشاکشهای بیجا رسته ایم

سهل باشد رخنه در سد سکندر ساختن

ما که پیوند علایق را ز هم بگسسته ایم

بی نیازیم از وضو چون زاهدان در هر نماز

ما که یکجا دست خود از آرزوها شسته ایم

حلقه بر در کوفتن ما را ندارد حاصلی

ما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم

پرده دام است خاک نرم این وحشت سرا

بیشتر ما بر حذر از مردم آهسته ایم

برنمی آییم با خار علایق، ورنه ما

چون سپند از آتش سوزان مکرر جسته ایم

نیست در راه نسیم مصر صائب چشم ما

ما به کنعان یوسف گمگشته خود جسته ایم