گنجور

 
صائب تبریزی
 

خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم

در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم

گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم

از برومندی عوض گلهای رنگین می دهم

بوی خود چون گل چرا از بلبلان دارم دریغ؟

من که بی منت سر خود را به گلچین می دهم

هرچه از شبها به بیداری سر آید نعمت است

من نه از تن پروری تغییر بالین می دهم

در بهای بوسه حیرانم چه سازم چون کنم

من که بهر حرف تلخی جان شیرین می دهم

چون طلا گردید دست افشار، می گردد عزیز

اختیار دل به آن دست نگارین می دهم

گرچه خود خون می خورم از تنگدستی چون عقیق

تشنه جانان را به آب خشک تسکین می دهم

پیش اهل دل ز زهد خشک می گویم سخن

جلوه در میدان آش اسب چوبین می دهم

از زبان یار می گویم به دل پیغامها

خاطر خود را به حرف و صوت تسکین می دهم

بس که صائب تشنه خون خودم از بیغمی

سر چو گل با چهره خندان به گلچین می دهم