گنجور

 
صائب تبریزی
 

شیشه لرزد بر خود از روز شراب غفلتم

از سبک مغزی گرانسنگ است خواب غفلتم

جست خون مرده از خواب گرانسنگ عدم

من ز بیدردی همان مست و خراب غفلتم

تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار

گرچنین بر روی هم بندد سحاب غفلتم

گردد از باد مخالف پله خوابش گران

چشم نرم افتاده است از بس حباب غفلتم

در زمان فیض خواب من گرانتر می شود

چون سگان از صبح باشد فتح باب غفلتم

بود از موی سفید امید بیداری مرا

بالش پرگشت آن هم بهر خواب غفلتم

گرچنین سنگین شود خواب از گرانجانی مرا

صبح محشر می شود صائب نقاب غفلتم