گنجور

 
صائب تبریزی
 

روی گرم لاله شد برق کتان توبه ام

سوخت استغفار را گل در دهان توبه ام

غنچه گل دامن پاک مرا در خون کشید

از شکوفه ماهتابی شد کتان توبه ام

جست تیر هوایی خشکی زهدازسرم

نرم شد از جوش گل پشت کمان توبه ام

شاخ گل ازآستین آورد بیرون هر طرف

پنجه خونین به انداز عنان توبه ام

دولت بیدار می برروی من افشاند آب

بود چون گل هفته ای خواب گران توبه ام

محو کرد از گریه شادی رگ ابر بهار

چشم تا برهم زدم نام و نشان توبه ام

مشت خاری پنجه بادریای آتش چون زند

عاقبت مقهور می شد قهرمان توبه ام

سالم از صحرای زهد خشک بیرون امدم

آتش می شد دلیل کاروان توبه ام

بار دیگر دختر زر برد از راهم برون

تا چه خواهد کرد این ظالم به جان توبه ام

طبع سرکش در ربود از من عنان اختیار

تا کی این گلگون درآید زیر ران توبه ام

از شکست توبه ام قند مکرر می خورد

کام هرکس تلخ بود از داستان توبه ام

سوخت از برق شراب کهنه صائب ریشه اش

بر نخورد از زندگی نخل جوان توبه ام