گنجور

 
صائب تبریزی
 

معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند

زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف

تاسر برآورد ز گریبان پیرهن

هردم کند نسیم تکاپو به یک طرف

یکسان به دیر و کعبه نظر کن که میل نیست

شاهین عدل را زترازو به یک طرف

حیرت نگر که بی سرو سامان عشق را

چوگان به یک طرف رود وگو به یک طرف

صائب مدار فیض خود راتشنگان دریغ

این آب تا نرفته ازین جو به یک طرف

گلها تمام یک طرف آن رو به یک طرف

چین و ختا به یک طرف آن مو به یک طرف

بدمستی سپهر جفا جو به یک طرف

مستانه جلوه های قد اوبه یک طرف

آخر نشانه ای چه کند با هزار تیر؟

دل یک طرف هزار پریرو به یک طرف

از پیچ وتاب ،رشته عمرش شود تمام

با هر که افتد آن خم گیسو به یک طرف

اکنون که زلف بر خط انصاف سرنهاد

افتاده است خال لب اوبه یک طرف

دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست

مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف

گردد عصای موسوی انگشت زینهار

هرجا فتاد غمزه جادو به یک طرف

با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع

من میروم به یک طرف و او به یک طرف

عام است فیض عشق به ذرات کاینات

حاشا که آفتاب کند روبه یک طرف

بیرون فتاد مهره اش از ششدر جهات

آن راکه برد جاذبه او به یک طرف

باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است

بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف