گنجور

 
صائب تبریزی
 

مکن با خاکساران سرکشی در روزگار خط

که می پیچد بساط حسن را برهم غبار خط

برات آسمانی باز گردیدن نمی داند

به آب تیغ هیهات است بنشیند غبار خط

نباشد سرفرازی یک دم افزون شعله خس را

منه زنهار دل بر دولت ناپایدار خط

تبسم می کنی چون برق بی پروا، نمی دانی

که دارد گریه ها در آستین ابر بهار خط

مکن استادگی زین بیش در تعبیر احوالم

که آمد آفتابت بر لب بام از غبار خط

اثر بسیار می باشد دعای دامن شب را

به حسن امیدها دارد دلم در روزگار خط

ترا گر شسته رویان زنگ می شویند از خاطر

مرا زنگار از دل می زداید سبزه دار خط

شب کوته به خورشید درخشان زود پیوندد

به چشم من زیاد از زلف باشد اعتبار خط

به روز ما چه می کردند این سنگین دلان صائب

اگر می داشت چون زلف امتدادی روزگار خط