گنجور

 
صائب تبریزی
 

نمانده زنده کس از دست و تیغ چالاکش

هنوز می پرد از شوق،چشم فتراکش

علم به خون مسیحا و خضر چرب کند

چو از نیام کشد تیغ، حسن بیباکش

رخی که هر دو جهان در فروغ اومحوست

نظر چگونه کندبی نقاب ادراکش ؟

به خاک هر که نهال تو سایه اندازد

زبان شکر برآید چو سبزه از خاکش

ازان شراب مرا شیر گیر کن ساقی

که همچو پنجه شیرست پنجه تاکش

درین بساط هرآن کس نفس به صدق کشد

چو صبح،مهر شود طالع از دل چاکش

کسی که پاک نسازد دهن ز غیبت خلق

همان کلید در دوزخ است مسواکش

اگر چه خون جهان ریخت غمزه اش صائب

هنوز رغبت خون می چکد ز فتراکش