گنجور

 
صائب تبریزی
 

می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز

زان چراغ کشته دودی هست درروزن هنوز

گر چه خورشید عذارش روی در زردی نهاد

از شفق خون می کند دردیده روزن هنوز

عهد یوسف گر چه طی گردید، می یابد مشام

از درو دیوار کنعان بوی پیراهن هنوز

زان شکر خندی که زد برق تجلی بردرخت

خیره می گردد نظر در وادی ایمن هنوز

در ته دامان خط، رخسار آتشناک او

شمع امیدجهانی می کند روشن هنوز

سبزه خط گر چه از رویش طراوت برده است

میتوان گل بردازان رخسار بادامن هنوز

شوخی مژگان تلافی می کند رخسار را

می زند ناخن به دلها خاراین گلشن هنوز

نرگسش از دود تلخ خط اگر پژمرده شد

چین ابرو در زبان بازی است چون سوسن هنوز

گر چه شد بر باد خرمن، می تواند بردفیض

سالها از خوشه چینی موراین خرمن هنوز

چشم گستاخ هوس از دور نتواند گذشت

حسن شرم آلوده او را ز پیرامن هنوز

پردگی شد شوخی حسنش، ولی مژگان شوخ

می خلد در پرده های دیده چون سوزن هنوز

گر چه از بادخزان زیر وزبر شد گلشنش

می پرد چشم و دل صائب در آن گلشن هنوز