گنجور

 
صائب تبریزی
 

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا

شبنم تشنه کجا، چشمه خورشید کجا

ظرف نظاره خورشید ندارد شبنم

رتبه حسن کجا، حوصله دید کجا

دست کوتاه من و گردن او هیهات است

بال خفاش کجا، تارک خورشید کجا

سایه ای داشت که سرمایه آتش بود

حاصل عمر تهیدست من و بید کجا

عالمی چشم به راه نگه گرم تواند

به کجا می روی ای خونی امید کجا؟

بوریا موج شکر می زند از شیرینی

گل به سامان لب لعل تو خندید کجا؟

آب پیکان ز دل آمد سوی چشمم صائب

آخر آن چشمه سربسته ترا دید کجا؟