گنجور

 
صائب تبریزی
 

بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر

کند کریم به سایل نهفته احسان زر

زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار

که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر

مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ

که می دهند به می بی دریغ مستان زر

چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند

که هست برگ خزان پیش باددستان زر

همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب

اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر

بهوش باش که دندان نمودن است از شیر

شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر

نبسته است چنان فلس را به تن ماهی

که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر

چنان که مار شود اژدهازطول زمان

شود بلای خداچون رودبه همیان زر

ز ریگ روغن بادام می کشدصائب

گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر