گنجور

 
صائب تبریزی
 

سری راکه سودا ز سامان برآرد

به یوسف سراز یک گریبان برآرد

شود دولت یوسف آن روز صافی

که صد چله در کنج زندان برآرد

به زندان تن جان مخلد نماند

که یوسف سراز چاه کنعان برآرد

ازین میوه داران نشد سنگ روزی

مگر سرودستی به احسان برآرد

ز پیری جوانتر شود آرزوها

به صد سالگی حرص دندان برآرد

کسی را که درد طلب خضر ره شد

ز سنگ سیه آب حیوان برآرد

بود پخته نانش چو خورشید تابان

تنوری که از خویش طوفان برآرد

سپندی است در بزم آتش عذاران

ز آتش خلیلی که ریحان برآرد

به آسانی آرد برون بیژن از چه

کسی کز تنور فلک نان برآرد

چو برگ خزان بلبل از شاخ ریزد

کجا صائب از سینه افغان برآرد