گنجور

 
صائب تبریزی
 

کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد

از کهکشان به فرقم تیغ دو دم نیامد

تا دانه امیدم خاکستری نگردید

دامن کشان به کشتم ابر کرم نیامد

گویا به خواب رفته است بخت سیه که امروز

حرفی رقم نمودم مو بر قلم نیامد

ز اهل کرم زمانه پیوسته بود مفلس

یا در زمانه مامرد کرم نیامد

در امتحان زلفش دل پای کرد قایم

در پله فلاخن این سنگ کم نیامد

از شوق آن بر ودوش روزی بغل گشودم

آغوش من چو محراب دیگر بهم نیامد

صائب چه چشم داری از فصلهای دیگر

این قسم نوبهاری برخاک نم نیامد