گنجور

 
صائب تبریزی

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

چون موج پشت دست به آب بقا زنند

دور قدح به مرکز ما می شود تمام

در محفلی که ساغر مرد آزما زنند

هر قطره ایش پرده خواب دگر شود

بر روی بخت خفته گر آب بقا زنند

قرصی اگر به سفره روشندلان بود

ذرات را ز پرتو همت صلا زنند

سنگ ملامتی که به روشندلان رسد

گیرند از هوا در صلح وصفا زنند

جمعی که روی تلخ کنند از قضای حق

غافل که زهر بر دم تیغ قضا زنند

داریم نامه ای ز دل خود سیاهتر

مهر قبول بر ورق ما کجا زنند

صائب به شیشه خانه دل سنگ می زنند

آنان که حرف سخت به روی گدا زنند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند

رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند

خط وجود را قلم قهر درکشند

بر روی هر دو کون یکی پشت پا زنند

چون پا زنند دست گشایند از جهان

[...]

نورعلیشاه

سرپا برهنگان که دم از کبریا زنند

مردانه پای بر سر کبر و ریا زنند

مستان که میکشند سبوی بساط عیش

ساغر کشان شیشه غم را صلا زنند

گر بینواست دل زنوا مطربان عشق

[...]

صفای اصفهانی

آنانکه دم ز دولت فقر و فنا زنند

بر پادشاهی دو جهان پشت پا زنند

مستان یار کوس انالباقی آشکار

منصور وار بر سر دار فنا زنند

با پای سیر وادی هستی کنند طی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه