گنجور

 
صائب تبریزی
 

در موج خیز غم دل آزاد نشکند

جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند

تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست

از کوه قاف بال پریزاد نشکند

تا می توان شکست پرو بال خویش را

مرغ اسیر ما دل صیاد نشکند

گو تخته کن دکان که سرآمد نمی شود

طفلی که تخته بر سر استاد نشکند

این می کشد مرا که مبادا ز لاغری

خونم خمار خنجر جلاد نشکند

گودم مزن ز خشکی سودا که ناقص است

در هر رگی که نشتر فصاد نشکند

این دامنی که زد به کمر کوه بیستون

سخت است تیشه بر سر فرهاد نشکند

بر سرکشی مناز که سروی درین چمن

قامت نکرد راست که آزاد نشکند

دستی نشد دراز بر این گرد خوان که نی

در ناخنش قلمرو ایجاد نشکند

کام از جهان مجو که درین صید گاه نیست

مرغی که بیضه بر سر صیاد نشکند

ایمن نیم ز تنگی دل بر خیال او

از شیشه گر چه بال پریزاد نشکند

صائب جهان فروز نگردد چو آفتاب

رنگی که از تپانچه استاد نشکند