گنجور

 
صائب تبریزی
 

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذرد

چو برق بر خس و خاشاک آرزو گذرد

گره ز غنچه پیکان به عطسه بگشاید

اگر نسیم بر آن زلف مشکبو گذرد

ملایمت سپر سیل حادثات بود

شراب شیشه شکن مشکل از کدو گذرد

به سرعتی که کند سیر، ماه در ته ابر

ز پیش چشم من آن آفتاب رو گذرد

کسی که حفظ کند آبروی غیرت را

تمام مدت عمرش به یک وضو گذرد

سیاهروی بود پیش اهل حال کسی

که همچو خامه مدارش به گفتگو گذرد

به آفتاب جهانتاب می رسد صائب

سبکروی که چو شبنم ز رنگ و بو گذرد