گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۵۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند

امل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داند

تن آسانی دل بیدار را از حق کند غافل

که تا ساکن نگردد پای، خوابیدن نمی داند

غرض از دیده بیناست فرق بیش و کم از هم

چه حاصل از ترازویی که سنجیدن نمی داند؟

گهر سرمایه نخوت نگردد سیر چشمان را

حباب ما زقرب بحر بالیدن نمی داند

مکن ز افسانه خوانی تلخ بر خود خواب شیرین را

که چشم ما به شکر خواب چسبیدن نمی داند

نمی آید بهم دست زرافشان اهل همت را

گل خورشید تابان غنچه گردیدن نمی داند

منه زآسودگی تهمت به دل، کزناتوانیها

به روی بستر این بیمار غلطیدن نمی داند

مپرس احوال دنیای خراب از آخرت جویان

که سیل از شوق دریا پیش پا دیدن نمی داند

قساوت پرده بینایی دل می شود صائب

که چشم آیینه بی زنگار پوشیدن نمی داند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.