گنجور

 
صائب

به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بندد

چو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بندد

شکار لنگ می‌جویند صیاد‌ان کم فرصت

همیشه پای خواب آلود را غفلت حنا بندد

نگردد توتیا در زیر دیوار گرانجانی

چو برگ کاه هر کس خویش را بر کهربا بندد

قضا چون سایه از دنبالهٔ اعمال می‌آید

گناه لغزش خود را چرا کس بر قضا بندد؟

قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادان

گناه خویشتن را کور دایم بر عصا بندد

درین میخانه هر کس در دل خم راه می‌جوید

همان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد

به زهد خشک نتوان عشق را مغلوب خود کردن

چگونه دست آتش را کسی با بوریا بندد؟

اگر از طعنهٔ عاجزکشی صائب نیندیشد

به آه گرم دست کهکشان را بر قفا بندد

 
 
 
زنده‌رود
صائب

بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد

کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟

نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگر

میان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد

به بیداری نمی آید زشوخی بر زمین پایش

[...]

بیدل دهلوی

ادب سازیم بر ما کیست تمهید صدا بندد

دو عالم گم شود در سکته تا مضمون ما بندد

طبیعت مست ابرام‌ست بر خواهش تغافل زن

مباد این‌ هرزه‌تاز حرص بر دست توپا بندد

به زنگار تجاهل داغ کن آیینهٔ دل را

[...]

نورس دماوندی

فلک را عقده های خاطرم از ناله وابندد

زسختی دانه ی من شیشه بر سنگ آسیا بندد

نمی دانم دل از راه خرد بر خود چرا بندد

به پیر عقل هر دم دختر رز شیشه ها بندد

اگر مستانه در گلزار سردم سایه اندازد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه