گنجور

 
صائب تبریزی
 

چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد

این کتان را پاره از هم ماه نتوانست کرد

کی شود کوته به شبگیر بلند این راه دور؟

پیچ و تاب این رشته را کوتاه نتوانست کرد

بعد عمری کز درش ناکام گشتم رفتنی

بی مروت همتی همراه نتوانست کرد؟

شد زخط سبز راز آن دهن پوشیده تر

خضر ارشاد من گمراه نتوانست کرد

کرد ما را عاقبت همواری دشمن خراب

سیل کار آب زیر کاه نتوانست کرد

از تزلزل بیش محکم شد بنای غفلتم

رعشه پیری مرا آگاه نتوانست کرد

اختیاری هست اگر انسان عاجز را، چرا

نقش خود را هیچ کس دلخواه نتوانست کرد؟

از کسادی نیست، کز بیم هجوم مشتری

یوسف ما سر برون از چاه نتوانست کرد

نور حسن او حصاری از خط مشکین نشد

هاله تسخیر فروغ ماه نتوانست کرد

تنگ کرد ازبس که میدان را سپهر سنگدل

از ته دل هیچ کس یک آه نتوانست کرد

وای بر آن کس که با عمر سبکرو همچو باد

دانه خود را جدا از کاه نتوانست کرد

هاله تا قالب تهی از خویشتن صائب نکرد

دست در آغوش وصل ماه نتوانست کرد