گنجور

 
صائب تبریزی
 

نیست یک گوهر سیراب به اندازه موج

چون گریبان بشکافد گل خمیازه موج؟

عشق در هر نفسی دام دگر طرح کند

بحر را کم نشود سلسله تازه موج

نگسلد سلسله ممکن و واجب از هم

بحر هرگز نشود ساده ز شیرازه موج

از حوادث دل غافل سبک از جای رود

کف بی مغز بود محمل جمازه موج

گوهری را ز میان برد صدف کز هوسش

دهن بحر نیاسود ز خمیازه موج

دل چه داند که چه شورست درین قلمز چشم

نرسیده است به گوش صدف آوازه موج

آفرین بر قلم چشمه گشایت صائب

تازه شد جانم ازین زمزمه تازه موج