گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۲۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از خودگذشتگان را آیینه بی غبارست

پیوسته صاف باشد بحری که بی کنارست

دنیا طلب محال است در خاک و خون نغلطد

موج سراب این دشت شمشیر آبدارست

ته جرعه خزان است رنگ شکسته من

رنگ شکفته تو سرجوش نوبهارست

دلجویی حریفان بالاترست از برد

از باختن شود شاد رندی که خوش قمارست

از درد و داغ عاشق بر خویشتن نلرزد

آتش بود گلستان بر زر چو خوش عیارست

چون شعله سرکش افتاد محتاج خار و خس نیست

سودا چو گشت کامل مستغنی از بهارست

گر اعتبار ناقص باشد کمال مردم

بی اعتباری ما موقوف اعتبارست

مجبور حق نگردد آلوده معاصی

بد کردن خلایق برهان اختیارست

از آفتاب پرتو صائب جدا نباشد

واصل بود به جانان جانی که بیقرارست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر