گنجور

 
صائب تبریزی
 

تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست

دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست

یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است

کسی امروز ز خوبان به سرانجام تو نیست

قمریان پاس غلط کرده خود می دارند

ورنه یک سرو درین باغ به اندام تو نیست

دیده شبنم ازان بر رخ گل آسوده است

که خبردار ز رخساره گلفام تو نیست

از لب خویش مگر بوسه ستانی، ورنه

ساغری در خور لبهای می آشام تو نیست

این چه شرم است که خورشید فلک جولان را

جرأت بوسه گرفتن ز لب بام تو نیست

قطره در خون زند آن صید که وحشی از توست

دانه از دل خورد آن مرغ که در دام تو نیست

گر چه خورشید تو در پرده شرم است نهان

ذره ای نیست که شرمنده انعام تو نیست

خود مگر از در انصاف درآیی، ورنه

جذبه شوق حریف دل خود کام تو نیست

می شود روزی دندان ندامت خونش

هر عقیقی که سویدای دلش نام تو نیست

گر چه از حلقه به گوشان قدیم است ترا

صائب دلشده شرمنده انعام تو نیست